صفحه اول اخبار اخبار منتخب گوینده خبر با موی سفید حرفه ای می شود
بازدید: ۱۴

کد خبر: ۵۹۳۷
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۹۶ ساعت ۱:۲۷

حسن سلطانی در گفت‌وگو با سروش، از تجربه‌ها و خاطرات چهاردهه گویندگی خبر و اجرا در تلویزیون می‌گوید

گوینده خبر با موی سفید حرفه ای می شود

سروش؛ «ستاره‌های بی‌حاشیه تلویزیون»؛ این ترکیب شاید در سال‌های اخیر چندان کاربردی نداشته، اما در توصیف چهره‌های پیش‌کسوتی مانند حسن سلطانی و دیگر هم‌نسلانش در میدان گویندگی خبر و اجرای تلویزیونی، ترکیبی به‌شدت کاربردی است؛ نسلی که سال‌ها برای مخاطبان تلویزیون خاطره‌سازی کردند و پس از نزدیک به سه دهه هنوز لحن صدا و قاب سیمایشان یادآور دانستن و آگاهی از تازه‌ترین اخبار روز ایران و جهان است. از همان ابتدا که قرار بر این شد تا برای «دیدار» این شماره، پای خاطرات و شنیدنی‌های حسن سلطانی بنشینیم، در گوشه ذهنم بود که حتماً رمز این همه سال در متن بودن و بری از حاشیه ماندن را از او بپرسم و در پایان هم پرسیدم، اما پاسخ اصلی را پس از پایان مصاحبه گرفتم؛ زمانی که ضبط خاموش شد و گویی تازه فرصتی فراهم آمد تا چهره آرام و متین سال‌های دور خبر در سیما،‌ زبان به گلایه از «بی‌خبری‌ها» باز کند؛ گلایه‌هایی که انگار نباید در فضای رسمی گفت‌وگو مطرح می‌شد و نیاز بود در زرورق درددل و حرف‌های مگو باقی بماند. تجربه نزدیک به ربع قرن گویندگی خبر در رادیو و تلویزیون، در تمام ۱۳ سالی که حسن سلطانی از فضای خبر فاصله گرفته و در قالب برنامه‌های مذهبی سیما به اجرا مشغول است، توشه‌ای گران‌سنگ برای او بوده است که بی‌محلی به آن، چه از هم‌صنفان و چه در نگاه مدیران، تبدیل به دردی تلخ شود؛ دردی که او حواسش هست نباید فریادش بزند. این نسل نسبتی با گلایه و افشاگری ندارد و چه جای تعجب که برمبنای همین تربیت و باور، توانستند سال‌ها در متن تلویزیون خوش بدرخشند و نیازی به جلای مصنوعی حواشی برای دیده شدن نداشته باشند. حسن سلطانی نه پیش‌کسوت گویندگی خبر و اجرا در تلویزیون،‌که نماینده‌ای از نسل «ستاره‌های بی‌حاشیه» است که در این گفت‌وگوی مشروح، از تجربیات و خاطرات سال‌های پرفرازونشیب حضور در این میدان می‌گوید.

 

* شما برای طیفی از مخاطبان این روزهای تلویزیون «حاج حسن‌آقای سلطانی» هستید که بیشتر به‌واسطه اجرای برنامه‌های مذهبی و مناسبتی در قاب تلویزیون ظاهر می‌شوید، اما برای طیف گسترده‌تری نام و سیمای شما با نوستالژی اخبار در دهه پرتلاطم ۶۰ گره خورده است. علاقه‌مندم بدانم پس از این سال‌ها، امروز خود شما چه حس و حالی نسبت به تلویزیون دارید و این قاب چه جایگاهی در نگاه شما دارد؟

مجری، بازیگر یا هنرمند، با سخن گفتن با مخاطب خود ارتباط برقرار می‌کند؛ همان‌طورکه خداوند در ابتدای سوره الرحمن اشاره می‌کند که ما «سخن گفتن» را به آدمی آموختیم و شاید وجه تمایز ما با دیگر مخلوقات همین باشد. وقتی دایره این سخن گفتن وسیع‌تر می‌شود، به تناسب مخاطبانی که شنونده حرف‌های ما هستند، جایگاه و اهمیت کلام ما هم بالاتر می‌رود؛ به همان میزان که حساسیت‌ها و مسئولیت‌های ما بیشتر می‌شود. تلویزیون و این قاب بسته «رسانه» این ویژگی را دارد که از چند جهت می‌توانید بفهمید که آنچه را برعهده شماست، درست انجام می‌دهید یا خیر؟ آیا توانسته‌اید از پس مأموریت خود بربیایید یا باید بخش‌هایی را اصلاح کنید؟ نخستین بازخورد در این زمینه را هم از مردم کوچه و بازار می‌گیرید که از میان آن‌ها هم، نزدیک‌ترین‌ها اعضای خانواده خودت هستند. نخستین سلامی که شما از قاب تلویزیون می‌گویید، آن‌قدر منتشر می‌شود که شما را دچار شگفتی می‌کند که مگر می‌شود هم‌زمان گستره‌ای از شمال تا جنوب و از شرق تا غرب مخاطب شما باشد. این نعمت است، اما چه می‌شود کرد که آدمی قدر نعمت را نمی‌داند و به قول شیخ مصلح‌الدین: «تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی». با همه این مقدمات، به‌شخصه قاب تلویزیون را همواره برای خود قابی مقدس و   قاب ملی و مذهبی می‌دانم و آنچه را در این ۳۸ سال از این تریبون مطرح کرده‌ام، خدمت‌گزاری می‌دانم. امیدوارم خدمت شایسته و بایسته‌ای کرده باشم، هرچند می‌دانم نتوانسته‌ام!

* حتماً این‌طور نیست...

بااین‌همه، اگر بپرسید در صورتی که به ۳۸ سال قبل بازگردی و باز حق انتخاب داشته باشی، چه کاری را انتخاب خواهی کرد، می‌گویم: بازهم تلویزیون را انتخاب خواهم کرد و بازهم خبر را انتخاب می‌کنم، اما این بار به‌گونه‌ای خدمت می‌کنم که نقاط ضعفی را که بیشتر خود می‌دانم و شاید دیگر ندانند، جبران کنم.

* البته مشروط بر اینکه با توشه تجربیات و دانسته‌های امروز به آن سال‌ها بازگردید!

حتماً مشروط به همراه داشتن همین‌ها و مهم‌تر آن است که به این داشته‌ها هم بسنده نکنم؛ زیرا معتقدم کار در رسانه هیچ انتهایی ندارد و نمی‌توانم به کسی بگوییم شما دیگر استاد شده‌اید و نیازی به آموزش و پژوهش در این حوزه ندارید. در کار رسانه، ما مدام نیازمند بازبینی خود و شنیدن نقد و نظر دیگران هستیم. گاهی مردم کوچه و خیابان نکاتی را به من گوشزد کرده‌اند که بسیار ارزشمند بوده است و سعی کرده‌ام مانند شاگردی خوب به آن‌ها عمل کنم.

* تعریفی را که امروز از قاب تلویزیون ارائه دادید، آیا در سن ۲۰ سالگی و در مقطع ورود به فضای رسانه هم داشتید؟ یعنی نسبت به دامنه و گستره تأثیرگذاری جایی که قصد ورود به آنجا را داشتید، آگاه بودید؟

در دوران جوانی اغلب کارها و فعالیت‌ها آمیخته با درصدی از خطاست. بالاخره شرایط و اقتضائاتی برای جوانی متصور است که برمبنای آن می‌گویند فلانی جوان است و جویای نام! باوجوداین، فکر می‌کنم شتاب تحولات در سال‌های انقلاب به‌گونه‌ای بود که ما فاصله‌ای معنادار با چنین فضاهایی داشتیم. خاطرم هست وقتی در اردیبهشت ۵۸، در آزمون ورودی صداوسیمای همدان شرکت کردم (که نامش رادیو و تلویزیون انقلاب اسلامی ایران در همدان بود)، بعد از پذیرش، خدمت شهید آیت‌الله مدنی(ره) رفتم و با توجه به توفیق همراهی و هم‌نفسی با ایشان، خبر را دادم و گفتم برای این کار پذیرفته شده‌ام. ایشان بلافاصله گفتند: «به به...!»

* سمت ایشان در آن سال‌ها چه بود؟

نماینده امام خمینی(ره) در استان‌های غرب کشور و امام جمعه همدان بودند.

* نسبت شما با ایشان چه بود؟

نمازگزار و مکبر نماز بودم که در جلسات قرآن حضور فعال داشتم و شوری انقلابی در سرداشتم و مهر و لطف ایشان هم به بنده هویدا بود. ارتباط نزدیکی با ایشان داشتیم و همواره از مهر و لطف پدری ایشان بهره‌مند بودم. زمانی هم که گفتم قصد ورود به رادیو را دارم، گفتند: «به‌به! بسیار کار حساس و تأثیرگذاری است. سعی‌کنید وظایفی را که برعهده شما گذاشته می‌شود با دقت و عشق به انجام برسانید.»

* جالب است که نگاه مثبتی به این حرفه داشتند؛ به‌خصوص که بیشتر شنیده بودیم که جریان‌های انقلابی نگاه مثبتی به تلویزیون و رادیو نداشتند.

اصلاً این‌گونه نبود. تلویزیون هنوز راه نیفتاد بود و از مهر ۵۸ بود که با هفته‌ای یک برنامه که به مرور اخبار استان اختصاص داشت، فعالیت خود را آغاز کرد و اتفاقاً بنده برای نخستین بار در صبح جمعه‌ای از تلویزیون همدان به هم‌وطنان خود سلام کردم. در مقطع ورودم به رادیو بود که آیت‌الله مدنی تأکید کردند که باید با نهایت دقت به وظایف خود در این میدان عمل کنید. شرایط آن روز جامعه و تأثیری که فضا و عطر انقلاب بر ما داشت، سبب شده بود ما هم توجهی به زرق‌وبرق‌های این فضا و جذابیت‌هایی مانند شهرت آن نداشته باشیم... .

* یعنی بیشتر به‌عنوان  کنشی انقلابی سراغ رسانه آمدید؟

نه؛ واقعیت این بود که هرکس در سپاه بود، مأموریت خود را حضور در آنجا می‌دید. هرکس در آموزش و پرورش بود، مأموریت خود را حضور در‌آنجا می‌دید و ما هم که می‌خواستیم در رادیو و تلویزیون فعالیت داشته باشیم، خود را تافته جدابافته از این فضا و جریان نمی‌دانستیم. بشخصه احساسم این بود که من هم در بخشی از ارکان نظام اسلامی مشغول انجام وظیفه هستم؛ همان‌گونه که برادر دیگرم در آموزش و پرورش و سپاه مشغول است. برای همین، اگر به ما می‌گفتند نیازی نیست در اینجا باشید و باید جای دیگری بروید،‌ از آنجا که امر را امر ولی خود می‌دانستیم، قطعاً اجرا می‌کردیم؛ همان‌طورکه پیش از پیروزی انقلاب و در بهمن ۵۶ ما زمستان سختی در همدان داشتیم و نفت به‌سختی به خانه‌ها می‌رسید و برای همین، برای یک ماه با تعدادی از دوستان مسجد محل این مأموریت را برای خود تعریف کرده بودیم که از نفتی سر محل، نفت بخریم و با چرخ‌دستی به خانه‌های مردم برسانیم. حتی خاطرم هست در روز ۱۲ فروردین ۵۸ هم به صورت خودجوش با بلندگو در خیابان‌ها می‌چرخیدیم و برای رأی «آری» به نظام اسلامی تبلیغ می‌کردیم.

* پس از ابتدا هم فعالیت‌هایتان جنبه رسانه‌ای داشت.

من تجربه سخنرانی و شعرخوانی در جمع را داشتم و با میکروفون بیگانه نبودم. ۳۰ مهر ۱۳۵۷ شاید اغراق نباشد بگویم همه همدان در میدان پهلوی آن موقع (میدان امام(ره) فعلی) جمع شده بودند و قبل از سخنران اصلی، من پشت تریبون رفتم، صحبت کردم و حتی شعارهایی علیه شاه مطرح کردم درحالی‌که جوان ۱۹ ساله‌ای بیشتر نبودم. گویی این فعالیت‌ها حکم رسانه کوچک شخصی را برای من داشت و بعدها که وارد رادیو شدم، هیچ مشکلی برای عبور از آزمون‌های اولیه نداشتم. شاید هم برای همین بود که در سومین روز کاری‌ام، یک دستگاه ضبط صدا به من دادند و گفتند برو از وزیر آموزش و پرورش مصاحبه بگیر! هیچ شناختی نداشتم و وقتی پرسیدم چه باید بگویم، فقط چند کلیدواژه به من دادند! کار با ضبط صوت را یادم دادند و مانند فردی که تازه به‌دنبال یادگیری شناست، مرا هل دادند داخل دریای خزر! در مجموع، آن تجربیات شخصی کمک بسیار زیادی کرد که در میدان عمل با مشکلات کمتری مواجه شوم.

* به آزمون ورودی صداوسیمای همدان در سال ۵۸ اشاره کردید. کنجکاو شدم کمی بیشتر درباره نوسازی بدنه سازمان توسط نیروهای انقلاب در‌آن سال‌ها بدانم.

مدیران مراکز استان از همان ابتدا مشخص شدند و همه تغییر کردند. از سویی، در میان نیروهای انقلابی بودند افرادی که تجربه کار خبری داشتند، رسانه را می‌شناختند، عکاسی می‌کردند و آمادگی ورود به این میدان را داشتند. از سوی دیگر، همه نیروهای فعال در بدنه رادیو و تلویزیون آن‌ سال‌ها هم ضد انقلاب نبودند. اتفاقاً تا حدودی برعکس هم بود و تعداد مخالفان با امام خمینی(ره) و جریان‌های انقلابی، در بدنه نیروهای فعال در رادیو و تلویزیون بسیار کم بود و برای همین هم بخش عمده‌ای از نیروهای باسابقه همچنان به فعالیت ادامه دادند...

* یعنی نیروهای جوانی مانند شما که وارد رادیو و تلویزیون می‌شدید، الزاماً با فضایی بی‌تجربه و خام مواجه نبودید؟

اصلاً این‌طور نبود؛ خانم والیه علوی از کارمندان قدیمی رادیو بودند که به‌واقع در مقام استاد،‌ دستم بگرفت و پابه‌پا پیش برد. چنان بنده را گام‌به‌گام در این مسیر هدایت کرد که ناگهان چشم باز کردم و دیدم می‌توانم یک بخش مشروح خبری را اداره کنم. نخستین بار خاطرم هست که از من خواستند فقط اعلام کنم: «ساعت دوازده و سی دقیقه؛ اینجا همدان است، رادیوی انقلاب اسلامی ایران.» قرار بود چند اطلاعیه خوانده شود و از من ‌خواستند ساعت ابتدای آن را اعلام کنم. روز بعد گفتند افزون‌بر اعلام ساعت، مثلاً بگو: «شنوندگان عزیز به این اطلاعیه‌ها توجه کنید.» همین‌طور گام‌به‌گام متن‌های بلندتری به من واگذار شد تا به امروز، یعنی تیر ۱۳۹۶ !

* خیلی زود از رادیو به تلویزیون کوچ کردید.آیا اتفاقی باعث این شد؟

من از ابتدای تیر۱۳۵۸ به‌صورت رسمی حکم فعالیتم به‌عنوان گوینده خبر در مرکز همدان صادر شد. کار در مراکز استان‌ها این حسن را داشت که ما خودمان گزارشگری می‌کردیم، در تحریریه، خبر تنظیم می‌کردیم، خودمان می‌خواندیم و خلاصه همه این کارها را باید یاد می‌گرفتیم. حتی یادم هست همان سال‌ها برای نخستین بار اجرای برنامه سحرهای ماه رمضان در رادیو استان را هم به من واگذار کردند. شاید اولین برنامه سحرگاهی رادیو را در سال ۵۸ بنده اجرا کردم. در آن سال‌ها تجربه من بیشتر در رادیو بود تا آن برنامه هفتگی سیمای همدان که در قالب آن، با دوربین آشنا شدم. تا ۱۲ فروردین ۱۳۵۹ در مرکز همدان بودم تا اینکه زنده‌یاد عباس پیکری، از نیروهای انقلابی و خوبی که مدیریت مرکز همدان را در آن سال‌ها برعهده داشتند، به مرکز خوزستان منتقل شدند. بعد از یکی دو ماه تلفن منزل ما زنگ خورد. پاسخ که دادم، دیدم استاد پیکری است. بسیار خوشحال شدم. ایشان پیشنهاد دادند که به اهواز بروم و از آنجا که تعلق خاطر ویژه‌ای به ایشان داشتم، سریع پذیرفتم. ۱۲ فروردین بود که این پیشنهاد مطرح شد و من ۱۴ فروردین اولین اجرای رادیویی در مرکز اهواز را داشتم.

* به‌عنوان کار موقت به آنجا رفتید یا کلاً زندگی خود را به اهواز منتقل کردید؟

به‌طور کامل به خوزستان رفتم و همان زمان، همان‌جا بود که جنگ را تجربه کردیم؛ ۳۱ شهریور ۵۹ حوالی ساعت سه‌ونیم بعدازظهر، در طبقه دوم تحریریه نشسته بودیم و مشغول اهم و مهم اخبار بودیم که ناگهان دیدم از زمین و زمان صدای انفجار بلند شد. ما با این اتفاق چندان بیگانه نبودیم؛ زیرا پیش از آن ترور می‌کردند، ‌در خرمشهر بمب‌گذاری می‌کردند، برخی درگیری‌های مرزی را شاهد بودیم، اما زمانی که این شرایط رخ داد، ما تنها آمادگی مواجهه با درگیری مرزی را داشتیم نه چنین هجمه‌ای که فرودگاه و راه‌آهن و همه میدان‌های اصلی را هدف قرار دهد. تماس گرفتیم با تهران، شیراز،‌تبریز و ... دیدیم که همه مراکز مورد هجمه قرار گرفته‌اند و این جنگی تمام‌عیار است. ما هم از اول مهر ۱۳۵۹ با یک شلوار کتان، کفش کتانی سفید و یک پیراهن خاکی چهارجیب با همه چیز خداحافظی کردیم و زندگی‌مان شد موشک، بمباران و جنگ.

* و در آن فضای ملتهب، شما عهده‌دار وظایف رسانه‌ای خود هم بودید؟

بله؛ هم گوینده خبر بودم و هم در همان سال، اجرای برنامه سحر رادیو را برعهده داشتم در کنار گزارش‌هایی که برای تلویزیون می‌گرفتم...

* و همین گزارش‌ها حلقه وصل شما به شبکه سراسری تلویزیون شد؟

تعدادی از گزارش‌هایی که از سوسنگرد و هویزه گرفته بودیم از تلویزیون پخش شد و مستندی هم از عملیات ثامن‌الائمه تولید شده بود که گفتار متن آن را من خواندم. در آن زمان، آقای علی جنتی (وزیر سابق ارشاد)‌ عهده‌دار مسئولیت صداوسیمای مرکز خوزستان بودند و بعد از آن به تهران رفتند و مدیر شبکه یک شدند. این مستند که از تلویزیون پخش شد، آقای علی لاریجانی «مدیرعامل» رادیو و تلویزیون بودند. دو شب پشت سر هم این مستند روی آنتن رفت. مدیر مرکز خوزستان مرا خواست و گفت: از تهران شما را خواسته‌اند. مخالفت کردم و گفتم: من تا جنگ تمام نشود همین‌جا می‌مانم! مدیر مرکز گفت: این حرف‌ها نیست. گفته‌اند بروی باید بروی. همه اینجا التماس می‌کنند به مرکز بروند، حالا تو مخالفت می‌کنی!؟ خلاصه به تهران آمدم...

* چه سالی بود؟

سال ۶۰.

* یعنی حدود یک سال حضور خبری در منطقه جنگی را تجربه کردید؟

نه کامل؛ شش ماه در شرایط صلح بود و یادش به‌خیر که چه غروب‌های زیبایی داشت اهواز! خدا عذاب صدام و هوادارانش را روزبه‌روز بیشتر کند. بعد از آنکه جنگ شد البته زیبایی‌های دیگری متولد شد. من شخصاً سقوط خرمشهر را به چشم دیدم. سقوط هویزه را دیدم، سقوط سوسنگرد را دیدم، شکست ثامن‌الائمه را دیدم...

* ما اصحاب رسانه عادت دارم تحولات را کمی پررنگ‌تر از آنچه رخ می‌دهد، می‌بینیم و تحلیل می‌کنیم. در مقام خبرنگاری که از نزدیک در حال تجربه جنگ بودید، این «دیدن»ها چه تأثیری روی شما داشت؟ هیچ‌وقت احساس نکردید که واقعاً قرار است چیزی را برای همیشه از دست بدهیم؟

خرمشهر که اشغال شد و آبادان در محاصره قرار گرفت، خاطرم هست عصری، سیدمحمد غرضی که آن زمان استاندار خوزستان بود، به همراه علی جنتی به ساختمان پخش مرکز آمدند. دور هم نشسته بودیم که احساس کردم آقای غرضی بغضی در صدایش است. آقای جنتی برگشت و رو به ما گفت: نیروهای بعثی صدام آماده‌اند تا ۲۰ کیلومتری اهواز و هر لحظه امکان دارد که شهر در تهدید جدی قرار بگیرد. گفتند ما کار زیادی از دستمان برنمی‌آید و فکر می‌کنیم جایی که می‌تواند با تهییج عمومی در این زمینه کمک‌کننده باشد، رادیوست. بعد رو به ما که چند جوان بودیم، کردند و پرسیدند: «چه کسی می‌تواند در رادیو ساخت کوکتل مولوتف را به مردم یاد بدهد؟» سریع دستم را بلند کردم که من! پرسید: می‌توانی؟ گفتم: بله؛ من در بهمن ۵۷ آن‌قدر کوکتل مولوتف درست کرده‌ام که می‌توانم کامل آن را یاد دهم. آقای جنتی سوزنی هم در دست داشت.‌ آرام به پای من زد و گفت: مطمئنی بلدی؟ گفتم: مطمئن باشید! ولی آن را طوری یاد می‌دهم که مردم نترسند. واقعاً هم کسی آن روز به من نگفت که چه بگو و چقدر بگو. در تمام  سال‌های پرفرازونشیب دفاع مقدس، شخصاً دست الهی را در بسیاری از موارد و به‌کرات شاهد بودم و فکر می‌کنم کسی که در مقاطعی کلام را بر زبان ما جاری می‌کند، خداست. جناب صابری!‌ من به‌گونه‌ای این موضوع را روی آنتن مطرح کردم که نه‌تنها ایجاد ترس عمومی نکرد که بسیاری به صورت خودجوش اقدام به ساخت آن در شهر کردند.

* با چه پیش‌زمینه‌ای چنین موضوعی را روی آنتن رادیو مطرح کردید!؟

کلی مقدمه‌چینی کردم. از آمادگی همیشگی ملت گفتم و آن را به مانور همگانی آمادگی ربط دادم که می‌خواهیم به جهان پیغام دهیم که فقط سپاه و ارتش در میدان نیستند و زن و مردم ایرانی هم آماده نبرد است. همه این‌ها را گفتم تا رسید به آموزش کوکتل مولوتف و آن‌قدر این اتفاق فراگیر شد که خبر رسید سپاه دشمن ناگزیر از عقب‌نشینی از آن موضع شد.

* برگردیم به ماجرای فراخواندن شما از خوزستان به تهران...

قبل از آن اجازه دهید من دو خاطره دیگر را هم نقل کنم. روزی در استودیو پخش رادیو مشغول گویندگی بودم که ناگهان محدوده مرکز رادیو را با توپ هدف قرار دادند. همان‌طورکه داشتم صحبت می‌کردم، دیدم تمام آکوستیک استودیو ریخت. گردوغبار همه‌جا را گرفت. در همین شرایط بود که متوجه شدم چراغ استودیو هنوز روشن است و این به معنای آن بود که هنوز صدای من روی آنتن است و با مردم در ارتباط هستم. چشم گرداندم دیدم در رژی هم هیچ‌کس نیست. همه به پناه‌گاه رفته بودند و برایم بسیار عجیب بود که چرا من نترسیده‌ام و محکم سر جای خودم در استودیو نشسته‌ام!‌ واقعاً آن روزها مرگ برای ما بازیچه بود. واقعاً کشته شدن در جنگ حسرت ما بود و اگر یکی از همکاران و همراها‌مان شهید می‌شد، به او غبطه می‌خوردیم و در خلوت به خودمان خرده می‌گرفتیم که حتماً یک جای کارت ایرادی دارد که هنوز شهید نشده‌ای! یاد این بیت زیبای سیدحسن حسینی افتادم که می‌گفت: «یارب چه حکمتی است که توفان انقلاب، گهواره شهادت ما را تکان نداد».

 

* واقعاً متوجه شدید در استودیو تنها هستید؟

بله؛ هیچ‌کس نبود. بدون آنکه فریاد بزنم یا عصبانی شوم، با همان تن صدای آرامی که داشتم و خیلی هم معروف بود،‌ به صحبت روی آنتن ادامه دادم. بعد از ده دقیقه مطالبم ته کشید و کسی هم نبود که به داد من برسد. همان‌طورکه اشاره کردم، کار در مرکز استانی هم این تجربه را به من داده بود که بتوانم همه کارهای فنی استودیو را شخصاً انجام دهم، اما در آن موقعیت من مانده بودم و یک میکروفون باز روی آنتن و مخاطبانی که در‌آن سال‌های پرتلاطم جنگ همه دست‌کم یک رادیوی ترانزیستوری به همراه داشتند تا از تحولات مطلع شوند. به این حساسیت کاملاً آگاه بودم. ناگهان چیزی به ذهنم رسید. گفتم: شنوندگان عزیز! تهیه‌کننده محترم برنامه هم‌اکنون پرسشی را مطرح کرده‌اند که به هم‌وطنانی که پاسخ بدهند، جوایزی به قید قرعه اهدا خواهیم کرد. به نظر شما چرا صدام با این همه همسایگی میان ایران و عراق، به ما حمله کرده است؟ عامل اصلی این دیوانگی را چه می‌دانید؟ از مخاطبان خواستم با شماره‌ای تماس بگیرند که از خودم درآوردم و نمی‌دانم آن روز خانه کدام بدبختی مورد هجوم تماس‌های مردمی قرار گرفت (می‌خندد)! بعد خودم شروع کردم به توضیحاتی درباره سوال و حرف‌هایم که تمام شد، گفتم: شنوندگان عزیز! بنده قصد دارم به احترام شما کاری خلاف قوانین رادیو انجام دهم که تهیه‌کننده اجازه آن را نمی‌دهد. شاید شما مطلع باشید که سکوت در رادیو جرمی نابخشودنی است، اما می‌ترسم در این لحظه پخش هرگونه موسیقی باعث به هم خوردن تمرکز شما شود و برای همین می‌خواهم برای ۲۰ ثانیه سکوت روی آنتن برقرار باشد.» این را گفتم و آرام از جایم بلند شدم، در استودیو را باز کردم،‌ پشت میز صدا نشستم، صدای استودیو را بستم و موسیقی لایت یک‌ساعته‌ای را که به صورت آماده داشتیم، روی آنتن فرستادم. چنین موقعیتی برای هرکس تنها ممکن است یک بار برای اتفاق بیفتد و به همین دلیل درس و تجربه است.

* و خاطره دوم؟

خاطرم هست هنوز فایل سراسری هشدار مربوط به آژیرهای خطر در رادیو منتشر نشده بود و ما در مرکز باید آن را ضبط می‌کردیم. روزی در استودیو مشغول ضبط فایل هشدار بودیم و من باید می‌گفتم:‌ شنوندگان عزیز! صدایی که هم اینک می‌شنوید آژیر سفید یا وضعیت عادی است و معنا و مفهوم آن این است که... ؛ این متن را باید برای شبکه استانی روخوانی می‌کردم. هم‌زمان با ضبط این فایل، مقام معظم رهبری که آن روز نماینده عالی حضرت امام در شورای عالی دفاع بودند، برای بازبینی به همراه آقای جنتی به استودیو پخش رادیو آمده بودند و گویا صدای ما را می‌شنیدند. بلافاصله بعد از آنکه از استودیو ضبط خارج شدم، دیدم به‌به! نازنینی با لباس رزم و اسلحه به کمر، خیلی خوش‌تیپ آنجا هستند. سلام کردم و ایشان همان‌جا فرمودند: «پسرم این آژیری که الآن به‌عنوان آژیر سفید معرفی کردی، آژیر وضعیت زرد است، قبل از ضبط بروید اصلاح کنید.» (با خنده) ما هم تشکر کردیم و این خاطره جالبی برای ما شد.

* برسیم به حضور شما در تهران و پیوستن به تیم ثابت گویندگان خبر سیما. بعد از فراخواندن شما از سوی آقای جنتی به تهران چه اتفاقاتی رخ داد؟

آقای جنتی آن زمان مدیر شبکۀ یک بودند و طبیعتا با شناختی که داشتند بنده را هم برای همین شبکه خواستند. ابتدا هم پیشنهاد کردند که به‌عنوان مجری پخش مشغول شوم. خاطرتان باشد آن سال‌ها تلویزیون مجری پخش داشت که کنداکتور و زمان‌بندی برنامه و برنامۀ نکته‌های آموزشی را میان برنامه‌ها اعلام می‌کردند. چهره‌های شاخصی مانند آقایان پاکدل، قره‌گوزلو، گنجی، غلامعلی و تعدادی دیگر از دوستان ما در این زمینه سابقه خوبی داشتند. من هم به عنوان مجری پخش معرفی شدم و یادم هست روزی قرار بود متنی را پیش از یک برنامه بخوانم که حدیثی از حضرت امیر(ع) بود. روی کاغذ نوشته بود «امام علی(ع)» اما من گفتم «امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (علیه السلام و الصلاه)». بعد که اجرا تمام شد به محض اینکه بیرون آمدم فردی با اخم گفت: «آقا پسر کی به شما اجازه داد متن رو تغییر بدی؟» گفتم «شما که فقط نوشته بودید عین»! گفت معنی‌اش می‌شود علیه‌السلام نه این‌ها که توگفتی...

* این فرد مسئولیتی داشت؟

بله ناظر پخش آن زمان بود. ما هم تازه از جنگ آمده بودیم و سر پرشوری داشتیم. سریع ناراحت شدم و گفتم اصلا اینجا به‌درد من نمی‌خورد و این کار من نیست. رفتم به آقای جنتی گفتم مجری پخش بودن در روحیات من نیست. پرسیدند: سابقۀ خبر داشتی؟ گفتم بله. و به بخش خبر شبکۀ یک منتقل شدم. چون از شهرستان‌ هم آمده بودیم به بخش خبر استان‌ها منتقل شدیم. پیشنهاد مدیریت خبری هم داشتم، اما گفتم این کار از من برنمی‌آید،‌ من گویندۀ خبر هستم. گفتند باید تست بدهی. آزمون دادم و در بخش خبری ساعت ۱۳ رادیو، که مربوط به اخبار بین‌الملل بود، پذیرفته شدم. اولین بار که قرار بود روی آنتن بروم گفتند خانم مولود کنعانی، مجری اصلی هستند و رأس ساعت ۱۳ نوبت به گویندگی تو می‌رسد. تا نام مولود کنعانی را شنیدم دست و پایم را گم کردم! نامی بود که سال‌ها حسرت دیدنش را از نزدیک داشتم و حالا قرار بود کنارش خبر بخوانم! بالاخره داخل استودیو شدم و بعد از خواندن خبر که می‌خواستم از استودیو خارج شوم، تمام وجودم گوش شده بود که ببینم بزرگان و اساتیدی که آنجا بودند چه نظری می‌خواهند بدهند. تا بیرون آمدم گفتند: «چقدر خوب بود. آفرین پسر.» همین یک عبارت کافی بود تا تمام استرس‌ها و خستگی‌هایم تبدیل به نشاط کاری شود. در حین همین تست و آزمون در رادیو بود که به تلویزیون هم دعوت شدم و از خرداد سال ۶۰ روی آنتن تلویزیون به‌عنوان گویندۀ خبر رفتم...

* چه مقطع پرخبری هم بوده!

بله. خاطرم هست خبر شهادت شهید بهشتی را من خواندم. از خرداد ۶۰ کارم را آغاز کردم و از اول مهر همان سال به همراه خانم ریاضی و آقای هلالی، گویندگان خبر سراسری شبکه یک شدیم و این آغاز کارم در این حوزه بود. فعالیتی که تا حدود ۲۵ سال، یعنی تا سال ۸۳ به‌صورت مستمر ادامه داشت. از اول مرداد ۵۸ رسما در رادیو مشغول به کار بودم و در مرداد ۸۳ با اتمام ۲۵ سال، بازنشسته شدم. آرام‌آرام به شبکۀ خبر رفتم و وارد حیطه اجرا شدم.

* گویندگان خبر در مقطعی که شما در این حوزه حضور داشتید،  از سایر چهره‌هایی که مخاطب در تلویزیون می‌دید استایل و قالبی متفاوت داشتند. مختصاتی که حتی در گویندگان خبر نسل‌های بعد از شما هم تکرار نشد و انگار مختص شما و هم‌نسلان‌تان بود.

ما بدون آنکه کسی به ما بگوید و بخواهد کارگاه آموزشی‌ای برای ما برگزار کند به گونه‌ای تربیت شدیم که می‌دانستیم باید اصولی را رعایت کنیم. از سال‌های قبل از انقلاب مجموعه افرادی که در بخشی به نام اطلاعات و اخبار تلویزیون حضور داشتند، خود را تافته جدابافته‌ای از سایر اجزای سازمان می‌دانستند. به همین دلیل هم خیلی رسمی و خشک بودند و در بیان عبارات وسواس داشتند چراکه معتقد بودند زبان مرجع و معیار هستند، که درست هم می‌گفتند. شرایط به گونه‌ای بود که اگر در خیابان به کسی خرده می‌گرفتی که این عبارت را اشتباه می‌گویی، سریع پاسخ می‌داد نه خیر، دیشب گوینده خبر هم همین‌طور گفت. این شرایط سبب شده بود که به ما بگویند این کارت ورود به پخشی که شما در اختیار دارید، قانون‌های نانوشته بسیاری را در خود دارد که باید به آن پایبند باشید. آمد و شد و جنس رفتاری که در بیرون از این قاب دارید باید همراه با یک مراقبۀ دائم باشد. می‌گفتند وقتی شما را خارج از قاب تلویزیون می‌بینند هم نباید چیزی خلاف شأن رسانه و گوینده خبر در آن باشد. به صراحت حد ما را حد دیپلمات تعریف می‌کردند که حتی حق نداشتیم با پیراهن خبر بخوانیم...

* این حد و حدود جنبۀ مثبتی داشت که همان زبان مرجع بود، اما فکر نمی‌کنید دیگر یک مقدار بیش از اندازه سخت‌گیرانه بود؟

یک مقدار نه، خیلی سخت‌گیرانه بود. البته «عیب می جمله چو گفتی، هنرش نیز بگوی». خاطرم هست سرکار خانم ریاضی که خداوند حافظش باشد، آن‌قدر روی متن اخبار، به ویژه آن‌ها که مربوط به سخنرانی مقامات و مسئولان بود، وسواس داشت که همیشه یک لغتنامه و یک قرآن در کنار دست خود داشت. گاهی هم که چیزی را نمی‌دانست و پیدا نمی‌کرد از انتهای تحریریه با صدای بلند از سردبیر خبر سؤال می‌کرد. وقتی یک روز گفتم‌: «استاد نمی‌شود این‌هایی را که نمی‌دانید آرام بپرسید و در تحریریه بلند نگویید؟» پاسخ داد: «پسرم اگر اینجا سؤال کنیم نهایتا ۲۵ نفر احساس می‌کنند که ما بی‌سوادیم، اما اگر شب روی آنتن چیزی را غلط بخوانیم، ۲۵ میلیون نفر می‌گویند که چقدر بی‌سواد است! کدام بهتر است». طبیعتا گفتم همین حالت بهتر است! ما یاد گرفتیم پرسیدن و سؤال کردن ایرادی ندارد و خیلی با جسارت و جرئت آنچه را بلد نبودیم می‌پرسیدیم. کارشناسانی دیگری هم در تحریریه بودند که مثلا یکی همۀ مناطق مختلف جغرافیایی دنیا را مثل کف دست می‌شناخت و دیگری با نام سیاست‌مداران و چهره‌های سرشناس بین‌المللی آشنا بود. دربارۀ هرکدام ابهامی داشتیم از طرق آن‌ها مرتفع می‌کردیم.

* این همان جنبۀ مثبت است که منم هم با شما در لزومش هم‌نظرم، اما خشک بودن بیش از حد تا جایی که مخاطب احساس می‌کرد گوینده خبر حتی خندیدن بلد نیست، چه دلیلی داشت؟

ما در فصلی وارد دنیای خبر شدیم و فضایی را ادامه دادیم که پیش از ما شکل گرفته بود. ما وارد مجموعه‌ای شدیم که اخبار رسمی آن پیش‌تر با همین مدل در‌آن ارائه می‌شد. اساتیدی که ما می‌شناختیم همه از همین جنس بودند و همین باعث می‌شد که ما از‌ بزرگان خود الگو بگیریم. خروجی آن را هم شما از قاب تلویزیون می‌دیدید...

* پس این جدیت حاصل تربیت خاص شما بود و ابلاغیه و بخش‌نامه‌ای دربارۀ آن وجود نداشت...

دقیقا. هیچ ابلاغیه‌ای در این زمینه وجود نداشت، اما این یک اصل بود که «خبر یک کار جدی است». یک بار خاطرم هست خبری درباره رئیس جمهوری یکی از کشورها خواندم،‌ بعد که می‌خواستم از اتاق پخش خارج شوم دیدم مدیر خبر جلویم سبز شد و گفت چرا «در» اضافه در خلاصۀ خبر خواندی! یعنی یک حرف اضافه را برنتابیده بودند.

* با این فضای تربیتی و خشکی که بر اخبار حاکم بود،‌ سال‌ها بعد که جریان تازه‌ای با بخش خبری «۲۰:۳۰» همۀ این غالب‌ها را شکست، چه حس و حالی داشتید؛ این اتفاق را مبارک می‌دانستید؟

حتما اتفاق مبارکی بود. اجازه دهید خاطرۀ دیگری از دوران کاری خودمان بگویم. یک شب همراه با فوأد بابان خبر می‌خواندیم که بعد از اتمام اخبار خود روی آنتن اعلام کردم: «همکارم فوأد بابان خبرها را ادامه می‌دهد»، بابان هم گفت: «با تشکر از همکاری حسن سلطانی» و خبرهای خود را ادامه داد. آن بخش خبری که تمام شد مدیر وقت خبر تلویزیون ما را خواست و گفت: «خوب روی آنتن برای هم نوشابه باز می‌کنید! کی به شما اجازه داده بود اسم هم را روی آنتن بیاورید!» تا سال‌ها ما گویندگان خبر را مردم با حالت ریش و رنگ مو به هم معرفی می‌کردند و کسی اسم ما را نمی‌دانست!‌ اینکه این تصمیم از کجا بود و چرا اجرا می‌شد را واقعا نمی‌دانم، اما بعدها شرایط تغییر کرد و حتی به صورت زیرنویس اسامی گویندگان خبر را درج کردند.

* دربارۀ تغییر ادبیات به تعبیر شما دیپلماتیک اخبار به ادبیاتی که بعد از ۲۰:۳۰ باب شد،‌ هم علاقه‌مندم نظرتان را بدانم.

جریان تغییر ادبیات اخبار عقبه‌ای طولانی‌تر دارد. از جایی به بعد تصمیم‌گیران حوزۀ خبر تلویزیون تصمیم به تغییر در ادبیات رسمی خبر گرفتند. خیلی وقت‌ها برای ما نمونه‌ بخش‌های خبری شبکه‌های خارجی را پخش می‌کردند که شیوۀ اجرایی آن‌ها خیلی همخوانی با فرهنگ ما نداشت و ریشه در فرهنگ و سنن منطقه‌ای آن‌ها داشت. مثلا اینکه ما یک نفر را روی آنتن به نام کوچک خطاب کنیم، در فرهنگ ما نشانه بی احترامی و تخفیف است، اما در فرهنگ کشوری دیگر معنای دیگری داشت. یا تند صحبت کردن در برخی کشورها منبعث از فرهنگ گفتاری همان کشور است، اما الزاما هر جایی جواب نمی‌دهد. اگر این روش‌ها را بخواهیم ترجمه کنیم و به رسانه خود بیاوریم حتما جواب نمی‌دهد. هر چیزی سر جای خود زیباست.

* خود شما در مقام گویندۀ خبر نظری در این زمینه نداشتید؟

حتما ما هم می‌خواستیم که کمی این فضای خشک را تغییر دهیم. بد نیست بدانید سال ۶۸ من برای اولین‌بار در یک بخش خبری شعر خواندم. اتفاقی که اصلا سابقه نداشت. حضرت امام(ره) در بیمارستان قلب تهران بستری بودند و مردم نگران حال ایشان بودند. یک شب گزارشی داشتیم از روند درمان حضرت امام(ره)، که مرحوم سیداحمد آقا تنظیم کرده بودند. دوستان خبر از علایق ادبی بنده مطلع بودند و زنده یاد ایزدی، که دبیر خبر آن موقع بود از ما خواست که قاسم افشار خلاصه را بگوید و من متن خبر را بخوانم. متن را که قبل از آنتن خواندم احساس کردم جای کار دارد. اخیرا عکسی در فضای مجازی پخش شد که تلفنی روی میز گوینده خبر هست و پرسیده‌اند این تلفن به چه کار می‌آمده!‌ من می‌خواهم یکی از موارد استفاده خودم را بگویم. وقتی به استودیو رفتیم، در حد فاصلی که آقای افشار چند خبر دیگر می‌خواند، از همان تلفن استودیو با منزل تماس گرفتم. همسرم تعجب کرد که: مگر تو روی آنتن نیستی؟ گفتم: چرا، سریع برو و دیوان حافظ را بیار. گفتم: غزل «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد..» را پیدا کن و برای من بخوان. خانم بنده هم این کار کرد. موسیقی نی‌نوای استاد حسین علیزاده را هم پیش از ورود به استودیو به مسئولان صدا داده بودم. از صدابردار خواستم که زیر صدای من این موزیک را پخش کند. اتفاقی که در عالم خبر اصلا سابقه نداشت.

* بدون اطلاع سردبیر شما همه این برنامه‌ریزی‌ها را کردید؟

به سردبیر پیشنهادش را دادم و گفت: هر کاری را که فکر می‌کنی خوب است، انجام بده و دستم را باز گذاشت. متن اصلی گزارش که به اتمام رسید موزیک آغاز شد و من روی تصویری از حضرت امام(ره)، که مشغول شانه کردن محاسن خود بودند، شروع به خواندن کردم: «تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد/ وجود نازکت آزرده گزند مباد// در این چمن چو درآید خزان به یغمایی/ رهش به سرو سهی قامت بلند مباد// سلامت همه آفاق در سلامت توست/ به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد.» همین سه بیت را خواندم و تمام. بلافاصله از دفتر آقای محمد هاشمی، رئیس سازمان، تا بیت امام(ره) پیگیر شدند که چقدر این بخش خبری خوب بود و ایده از چه کسی بود؟ این اولین باری بود که در یک بخش خبری ما از شعر استفاده کردیم. یک بار دیگر هم زمانی بود که اعلام کردند حضرت امام(ره) شعری را خطاب به مردمی که نگران حال‌شان بودند، تقدیم کردند؛ همان شعر معروف «من به خال لبت ای دوست...» که سرودۀ خودشان هم بود. قرار بود این شعر را قاسم افشار بخواند اما چند دقیقه مانده به خبر بازهم زنده‌یاد ایزدی پیشنهاد داد که متن شعر را من بخوانم. بازهم از بچه‌های صدا خواستم به محض اینکه قاسم افشار در خبر اعلام کرد «شعر امام(ره) بدین مضمون است...» موسیقی نی‌نوا را پخش کنند. به عمد چند ثانیه‌ای سکوت کردم که برخی در پشت صحنه نگران شدند که شاید نمی‌توانم متن را بخوانم، اما بعد از این مکث که احساس کردم لازم است تا مخاطبان کمی از فضای خبر فاصله بگیرند، شروع به خواندن کردم: «من به خال لبت ای دوست...». همین قدر بگویم که آن روز تا پایان شب هفت بار این بخش کوتاه از خبر از آنتن تلویزیون پخش شد.

* این تجربه بعدها تکرار هم شد؟

من مشخصا در سه موضوع در بخش‌های مختلف خبری شعر خواندم. یکی همین دو قطعه بود که مربوط به حضرت امام(ره) بود. نوبت دیگر گزارشی از یک دختر نابینای یزدی داشتیم که لال بود و با دست و پای خود نقاشی می‌کرد. آنجا هم بعد از اتمام گزارش به صورت فی‌البداهه خواندم؛ «ده در شود گشاده شود بسته دری/ انگشت ترجمان زبان است، لال را.» نوبت سوم هم زمانی بود که عراق به حلبچه حمله کرده بود و جماعتی از عراقی‌ها به ایران پناه آورده بودند. گزارش این پناهندگان از غرب کشور پخش شد و من در قالب آن گفتم: هم‌وطنان عزیز اینان به ما پناه آورده‌اند و باید با جوانمردی از آنان پذیرایی کنیم؛ «همت بلند دار که مردان روزگار/ از همت بلند به جایی رسیده‌اند» این شعر هم بازتاب خیلی خوبی پیدا کرد.

* می‌خواستید به ریشه‌های تغییر در ادبیات اخبار تلویزیون اشاره کنید که بحث شعرخوانی پیش آمد...

بله. جریان بازبینی اخبار کشورهای دیگر همچنان ادامه داشت و ما هم طبیعتا نکاتی دربارۀ تفاوت ریشه‌های فرهنگی کشورها مطرح می‌کردیم. کما اینکه در قرآن هم آمده با زبان قومت سخن بگو. اما این ملاحظات به معنای آن نبود که ما از تبسم و خنده فاصله بگیریم. البته توجه داشته باشید خواندن یک خبر جدی به همراه لبخند، ایجاد تفسیر برای خبر می‌کند و این اصلا درست نیست. تعریفی که ما تا آن روز داشتیم تعریف جامعی نبود و همواره گوینده خبر را در معذوریت حرفه‌ای و اخلاقی قرار می‌داد. گوینده مدام نگران بود که از چارچوب‌ها تخطی نکند و هم‌زمان جنس اخبار آن‌قدر جدی و یک‌نواخت بود که جایی برای مانور نداشت؛ برخلاف امروز که بخش‌های خبری متنوعی را شاهدیم. بازهم خاطره‌ای به یادم آمد. یک روز هفت صبح عازم قراری بودم که سوار تاکسی شدم. بخش خبری رادیو شروع شد؛ اولین خبر دربارۀ کودتا بود، دومی دربارۀ سیل بود، سومی از سقوط هواپیما می‌گفت و چهارمی دربارۀ تصادف دو قطار در هند بود... یک‌دفعه دیدم راننده شاکی شد و داد و بیداد به راه انداخت که سر صبحی هیچ خبر خوبی در دنیا نیست که این‌طور اعصاب ما را خرد می‌کنید! جناب صابری باورکنید همان جا برنامۀ‌ قرارم را کنسل کردم و برگشتم اداره. به اتاق مدیر اخبار رفتم و ماوقع را تعریف کردم. گفتم در آن موقعیت آن‌قدر به من برخورد و آن‌قدر احساس کردم که حق با آن راننده است که ناگزیر به دفتر شما آمده‌ام. از فردای آن روز دیگر در باکس اخبار صبحگاهی چنین اخبار تلخی مخابره نشد. مگر اخبار خاصی که سایر منابع خبری می رفتند و ما بازنشر می‌کردیم.

* در کل از جایی به بعد تصمیم گرفته شد که این لحن خشک و جدی خبر باید تغییر کند.

بله. خاطرتان باشد مهران مدیری در یکی از برنامه‌های طنز آیتمی خود شوخی‌ای با این قالب خشک خواندن خبر را شروع کرد و توقعاتی را که شاید سال‌ها در جامعه وجود داشت، به زبان طنز مطرح کرد. همان طنزها بعد از مدتی آثار خود را بر روند اخبار تلویزیون گذاشتند و آن ساختار قبلی شکسته شد.

* البته این تغییر تبعاتی هم داشته که شاید یکی از آن‌ها همان بحث زبان معیار و مرجع باشد که دیگر در گویندگان خبر و سایر مجریان تلویزیون وجود ندارد.

بله. حتی در برخی موارد شاهد غلط‌خوانی هستیم. چند وقت پیش در یکی از برنامه‌های تلویزیون مجری به اصطلاح داشت شعری از حافظ می‌خواند که نه از دیوان اصلی بود و نه حتی از دیوان بدلی! چیزهای عجیب و غریبی می‌خواند و منتسب به حافظ می‌کرد. آن‌قدر عصبانی شدم که زنگ زدم به تلویزیون و گفتم بنده از طرف یونسکو به نمایندگی از خواجه شمس‌الدین محمد که اهل شیراز است، تماس گرفته‌ام بگویم لطفا به این آقا بگویید به‌خاطر رضای خدا هم شده شعر نخواند! یکی منبر رفته بود و خیلی بد صحبت می‌کرد، یکی گفت: «تو حرف زدن بلد نیستی، آیا حرف نزدن هم بلد نیستی!» گوینده و مجری باید هم حرف خوب بزند و هم خوب بزند. این یک اصل است و هر کدام از این‌ها دچار کاستی شود، ایجاد کاستی می‌کند. دربارۀ زبان معیار در اخبار هم به نظر افزایش بخش‌های خبری و دسترسی مردم به منابع مختلف خبری شاید یک رقابت برای افزایش سرعت خبررسانی در بخش‌های خبری سیما  ایجاد کرده که باعث افت دقت در برخی موارد شده است. در حالی که خبر خوب خبری است که هم سرعت در فرایند آن قربانی دقت نشود و هم دقت قربانی سرعت.

* از جایی به‌بعد شما به‌طور کامل از فضای خبر فاصله گرفتید؛ خسته شده بودید؟

بعد از ۲۵ سال فعالیت خبری مستمر، شاید نظر خودم این بود که می‌توانم به فضای دیگری بروم، اما در عین حال معتقدم بخش اخبار سیما اشتباه کرد که در مقطعی طیفی از هم‌نسلان بنده را از دست داد، چراکه ما نیروهایی بودیم که سازمان روی ما سرمایه‌گذاری کرده و غلط خواندن‌ها و نابلدی‌های ما را به جان خریده بود. گوینده خبر درست زمانی که مویی سفید می‌کند تازه تبدیل به یک گوینده مبرز و حرفه‌ای می‌شود.

* مانند جناب آقای حیاتی که از نسل شما همچنان در عرصۀ خبر ثابت قدم حضور دارند.

آقای حیاتی به نظر من لوگوی اخبار سیماست، شناسنامۀ خبری عصری است که ما آن را سپری کردیم.

* ادبیات گلایه‌آمیز شما به معنای آن است که از مقطعی به بعد از بخش اخبار سیما حذف شدید؟

نه حذف که نشدیم. بعد از اتمام ۲۵ سال کار و موعد بازنشستگی کسی ما را دعوت به کار نکرد. طبیعتا ما هم نمی‌توانستیم بگوییم اگر امکان دارد می‌خواهیم کماکان باشیم!‌ به شخصه هم تعلق خاطر بیشتری به برنامه‌های معارفی و ادبی داشتم و سراغ همان دغدغۀ شخصی خود رفتم و به نظر دوستانی که این دست برنامه‌ها را تولید می‌کنند، حضورم در این میدان هم بد نبوده است. در عین حال معتقدم سیاستگذاران بخش‌های خبری سیما باید در برخی نکات و در به کارگیری برخی نیروهای جوان دقت بیشتری داشته باشند. بهتر است سرمایه‌گذاری امروز تلویزیون هم روی چهره‌های جوانی باشد که امید داشته باشیم تا ۲۰ سال آینده تبدیل به سرمایه‌های تلویزیون می‌شوند. کما اینکه امروز هم در میان گویندگان جوان اخبار در تلویزیون افرادی هستند که می‌توان به آینده‌شان بسیار امید داشت. معتقدم بد نیست در قالب شوراهای مشورتی از تجربیات امثال ما برای دعوت از نیروهای تازه‌نفس بهره‌گیری شود. این شاید برای ما زحمت داشته باشد اما حتما برای همکاری در این زمینه، دریغ نخواهیم داشت.

* پس به‌رغم فاصله‌ای که گرفته‌اید هنوز هم نسبت به اخبار عرق دارید...

بله. ما عمر و زندگی خود را روی خبر گذاشته‌ایم. مگر چیزی با ارزش‌تر از عمر هم وجود دارد که آدم صرف کاری کند؟ بهترین سال‌های عمر ما به فعالیت در حوزۀ خبر گذشت و واقعا هم از بابت آن خوشحال هستیم، اما امروز که در خانه نشسته‌ایم و شاهد اخبار هستیم، بعضی شب‌ها لذت می‌بریم و بعضی شب‌ها نه! چرا نباید این لذت هر شبی باشد؟ یک نفر شاید مجری خوبی باشد، اما الزاما گویندۀ خوبی برای خبر نیست. یک خانمی شاید به درد اخبار جوانه‌ها بخورد، اما الزاما گزینه مناسبی برای اخبار سراسری شبکۀ یک نیست. باید به این نکته‌ها توجه داشته باشیم. چه اصراری داریم کسی را که صدا یا حتی تصویر خوبی ندارد، به مخاطب تحمیل کنیم.

* به‌عنوان سؤال پایانی می‌خواهم به یک ویژگی دیگر نسل شما اشاره کنم که در نسل‌های بعد، به‌ویژه در گویندگان و مجریان جوان کمتر شاهد آن هستیم و آن اینکه شما به‌رغم حضور طولانی مدت و مؤثر در قاب تلویزیون به واقع نسلی بدون حاشیه بودید. چرا نام حسن سلطانی هیچ‌گاه در طول فعالیتش در کنار هیچ حاشیه‌ای ننشست؟

امسال توفیق دست داد تا همراه با جناب امیری‌اسفندقه، از شاعران صاحب ذوق، برنامۀ سحرگاهی «ماه خدا»‌ را اجرا کنم. شبی به او گفتم که استودیوی ما مانند حسینیه و محراب است و قداست دارد. گفتم وقتی چراغ ضبط در استودیو روشن می‌شود، حسن سلطانی پشت در می‌ماند و آدمی مقابل دوربین حاضر می‌شود که نمایندۀ همۀ افرادی است که برای تولید این برنامه زحمت می‌کشند. به شخصه هنوز به دوربین و استودیوی برنامه به چشم یک جایگاه معنوی، که متعلق به همۀ مردم ایران است، نگاه می‌کنم و به همین دلیل خودم را ملزم به رعایت حدود و حقوق این جایگاه می‌دانم. این نگاه هم برگرفته و محصول تربیتی است که در همان سال‌های دهۀ شصت از سردبیران و مدیران خود گرفتیم؛ پیش‌کسوتانی که این اهمیت را به ما گوشزد کردند و یاد دادند. آن‌ها بودند که تأکید کردند باید سخن گفتن درست را یاد بگیریم. آن‌ها بودند که به ما فهماندند نباید هیچ‌گاه طلب‌کار مخاطبان و مردم باشیم. یاد گرفتیم که رسانه ملک پدری ما نیست و برای همه است و این توفیق ماست که چندصباحی می‌توانیم در آن حضور داشته باشیم و بهتر است به دنبال کسب رضایت خاطر مخاطبان باشیم. به شخصه از خیلی از منافع فردی‌ام گذشتم به دلیل رعایت محدودیت‌هایی که لازمۀ جایگاه تلویزیون بود. هنوز هم از شرکت در برخی مهمانی‌ها و جمع‌ها پرهیز می‌کنم. در طول دوران‌ مختلفی که انتخابات در کشور ما برگزار شده هیچ‌گاه بروز نداده‌ام که حامی و طرفدار کدام طیف سیاسی هستم. حتما صاحب رأی و نظر هستم، اما هیچ‌گاه جانبداری‌ام را در رسانه مطرح نکرده‌ام.

* و این‌ها صرفا سلیقه نیست و برای کار در رسانه آن را ضروری می‌دانید؟

این‌ها اصول و باورهایی است که حتما اگر بخواهم دانسته‌هایم را به کسی انتقال دهم و تدریس کنم بر آن تأکید خواهم کرد. رسانۀ تلویزیون رسانۀ ملی و انقلابی ماست و اگر این‌ها را از‌آن منها کنیم چیزی برای فخر به آن باقی نمی‌ماند. هنوز هم کار در رسانه را یک فریضه و افتخار می‌دانم و هنوز به‌عنوان فردی که در سایۀ انقلاب اسلامی زندگی می‌کنم، کار در رسانه‌ را در جهت انجام وظیفۀ انقلابی خود می‌دانم. تا لحظه‌ای هم که حنجره‌ام سرجای خود باشد و کاری از دستم بربیاد از هیچ کاری کم نمی‌گذارم.

* انگار هنوز توصیۀ سال ۵۸ در گوش شما هست...

بله. هنوز صدای شهید مدنی در گوشم هست که فرمودند: باید همۀ تلاش خود رابرای انجام وظیفه در این مسیر به خرج دهید. خطبۀ عقد بنده و همسرم را حضرت امام(ره) خواندند. در آن جلسه مرحوم حاج‌احمدآقا به امام(ره) گفتند: آقا ایشان را می‌شناسید؟ حالا من جوان ۲۲ ساله‌ای بودم. حضرت نگاهی کردند و فرمودند: «بله ‌بله، من خیلی به ایشان دعا می‌کنم.» این جمله یا لطف و مهر رهبر انقلاب، تبسم یک خانوادۀ شهید و محبت و مهربانی افراد عادی در کوچه و خیابان، هیچ کدام به شخص من برنمی‌گردد و محصول شخصیتی است که رسانه به ما داده است. باید قدردان این نعمت باشیم.

 

دیدگاه شما چیست؟
نام شما:
آدرس پست الکترونیک شما:
تلفن شما:
دیدگاه:

Share/Save/Bookmark